گرتسن

مرد ..و.من.....تو.....
نویسنده : انيس خوش لهجه صدق - ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢۳
 

مرد به جاده می اندیشد و تنهایی خود و خفتن آدمهای درن قوطی کبریتهای جادویی

من به مرد می اندیشم و جاده ای که در پیش دارد و لذتی که از تنهایی و سکوت خواهد برد

و.............................

تو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


 
comment نظرات ()
 
شنیده ای......................؟؟!
نویسنده : انيس خوش لهجه صدق - ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٦
 

   تا به حال شنیده ای 

  از لبخند پرندگان

  یا

   از خواندن ماهیها

   چه میگویی؟

   ماهی میخواند؟

و قناری میخندد؟ 

     اندوهت را دور بریز!


 
comment نظرات ()
 
کودکی مرده
نویسنده : انيس خوش لهجه صدق - ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٩
 

گاهی هر روز

بغیر از  7 روز هفته

کودکی ام می اید سراغم

و ناله میکند

و غر میزند

وخشم میریزد از دهانش

و میمکد وجودم، مغزم، روحم را

و می بارد بودن را

اما تگرگ است

این بارش او

و هرم دارد این حجم او

فریاد میکند

سوزش اشک اصلا خوشایند نیست

لطفا در این محدوده نمیر

من مسمومیت قناعت دارم

و فلج تجابتم با این مفلوک

کرکس نشین میشوم بر لبخندهای از ته دلش

دستم به جایی بند نیست

سر میخورم توی تنفس لجنها

و میمیرم در تولدشان

قورباغه های هوس ورجه وورجه میکنند درونم

و وجودم پر میشود از اواز ابوعطا

وقتی قورباغه هایم آب را سربالا میروند

و اتساین میشود سلوکم

وقتی هرم کودکی ام

اژدها میشود از نوع ژاپنی

چقدر دایره وجودم مربع شده

هرچند گاهی وقتها مثلث میشود

اما ذوزنقه هم داشته وجودم، روحم، سلوکم

بیچاره این کودک مسلول و زرد روی

چه میکشد از اینهمه حجمهای سرد هندسی

شعاعم را گم کرده ام

به توان نمیرسد تا محیط را پیدا کنم

هنوز قصه محیط بود یا وراثت بر دوشم است

بیچاره کودکم چه میکشدزیر اینهمه آوار

فلسفه از ناودان ذهنم اویزان شده پر از کثافت

به کجا آمده ام افتاده روی انتن پیش ویکتوریا

پرسی وان هم داد میزند آن را

فاضلاب بهر چه بودنم هم

وجودم را گذاشته روی بو

تعفنم دارد خفه میکند این بچه بیچاره را

به کجا میرومم هم

از قرار معلوم

می پاشد به در و دیوار مترو

ته تونل

ان ته ته را میگویم

روی داغی بجا مانده از  آن مرد روی صندلی

ننمایی وطنم هم بین زباله ها بود دیشب

رفته گر بردشان در سطلهای مکانیزه

ماشین هوار کشید وطن را

بیچاره کودکم از خواب پرید

خوای بی عبارت می دید

این نعش ناتمامم کی تمام میشود تهی میشود

تا این مفلوک کودک نفس بکشد کودکی ام را


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : انيس خوش لهجه صدق - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٤
 

تهی ام از چه نمیدانم

تنها میدانم

تهی ام

در این دنیای پر از هیچ


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : انيس خوش لهجه صدق - ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٤
 

خداوند، اون کسانی رو که ازش میخواهی کنارت باشن بهت نمیده، بلکه اون کسانی رو کنارت قرار میده که بهشون نیاز داری..... 

بهشون  نیاز داری تا کمکت کنن (تا کمک کردن رو یاد بگیری)،

باعث رنجش تو بشن (چون تا گچ درد سنباده خوردن روتحمل نکنه، یک مجسمه زیبا نمیشه)،

تو رو ترک کنن (تا یادبگیری روی پای خودت بایستی)،

عاشقانه دوستت داشته باشن (تا بدونی که تو هم باید عشق بورزی)،

                 تا از تو انسانی ساخته بشه که خداوند میخواد تو اونطور باشی. 


 
comment نظرات ()
 
شمع بلوغ
نویسنده : انيس خوش لهجه صدق - ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٤
 

قایق به گل نشسته بود لبه‌اش را صندلی کردند سطل‌ها به گل نشسته بودند پسر فریاد زد. دریا غرزد.

-         من قورباغه نیستم

-         دیگر شورش را درآوردی

-         اصلاً تنم نمی‌کنم

-         این بار حتماً به مادرت میگم

-          اصلاً برو به اینها بگو

نشانی و شماره تماس ما تو این صفحه بود روزنامه را از زیر انگشت فلش پسر کشید و جر داد.

-         مگر دست خودت هست بپوش کی گفت هستی

-         دادنزن خرچنگها فرار می‌کنند

-          فرار می‌کنند

-          نمی‌فهمی فرار می‌کنند

دختر داد زد. پسر دکمه آهنی را باز کرد.

-         چه کارمی‌کنی کی گفتم قورباغه‌ای

پیچ مهره را بازکرد.

-         آوردی خودکشی نشان‌‌ام بدهی

لباس را کند و دوید زیر موج زیر موجی که داشت اوج می‌گرفت.

-         حالا داد بزن

-         خطر دارد

دست پسر را کشید.

-         برویم صدف نشان‌ام بده

تکان نخور.

-         غرق می‌شویم

نتوانست جاکن‌اش کند و خیس شدند. موج بعدی بلند بالاتر نشده فرار کرد و نشست پشت میز. رکابی تن‌اش بود لرزش گریه را روی شانه‌های دختر دید و آمد بالای سرش

-         خودت خواستی

موهای دختر روی میز ولو بود.

-         بمیری کی جواب مادرت را بدهد

-         سپرده دست تو لااقل پنج ماه بزرگترم.

پسر را نشاند روی صندلی حوله‌مال‌اش کرد اشک‌اش روی گردن پسر چکید

-         باید تحمل کنی

-         تا کی ابد

-         دوره‌ است دیگر بالاخرع تمام می‌شود

-         کی

-         سه ماه چهار ماه فوق‌اش شش ماه……

-         نشد چه

گوش پسر را خشک کرد سرش را خشک کرد تابستانی تن‌اش کرد و خم شد.

لباس آهنی سنگین بود.

-         بلندش نمی‌کنی

-         نمی‌پوشم

-         بدبخت می‌میری

موهای نرم موهای نرمی که چند روز دیگر می‌شود سبیل. چند روز دیگر می‌شود ریش خشک کرد و گفت چرا نمی‌زنی

-         بدم می‌آید

-          بد آمدن ندارد همه می‌زنند

-         آقاجان نه می‌زنم نه می‌پوشم

-         هنوز هم دل‌ات پر است

-         اگر مرد بودی می‌فهمیدی چه می‌کشم

-          یک کلام گفت مواظب‌ات باشم فقط همین

سایه‌بان را بالای سر پسر گذاشت سرش را خشک کرد و گفت همه فکرت‌اند دکترها من مادرت

-         برای خودت می‌گوید در نیاور

لیوان آب را سر کشید

-         چشم‌هایت را ببند و تا ته بخور

لگد زد به لباس آهنی

-         کجای این جنازه شربت است

-         می‌خواهی مریض‌تر از این بشوی

چند نسخه روزنامه فهرست توضیحی بیماریهای پسر روی میز بود و فقط روزی که یک نسخه درمی‌آمد و صبح به صبح می‌انداختیم پشت در خانه پسر. دختره روزنامه را ورق زد

-         کم کم‌اش……

ورق زد و گفت چهل‌و چهار‌ مورد بیشتر شده تنها مشترک ، خواند زیر نظر شورای فیزیک اتمی و پزشکی

-         حتماً باید پوست‌ات خراش بیفتد تا بفهمی هموفیلی

-         زره می‌پوشند تیر نخورند

روزنامه را زیر ذره‌بین گرفت ذره‌بین را جلو چشم پسر

-         کور که نیستی چهل و پنج تا بیشتر از همین دیروز

لباس آهنی دمرو بود پوشید دست‌اش را بفهمی نفهمی بلندتر از دست لباس آهنی بود

-         دارد کوچک‌ات می‌شودکه

شانه کنار شانه دختر اندازه گرفت هم قد بودند ماسه زیر پا را صاف کرد هم قدتر شدند دست لباس آهنی را نگاه کرد قورباغه‌ها را نگاه کرد چه زود بزرگ شدیم

-         من که باورم نمی‌شود

-         بدجوری افتادم توی بلوغ بدجوری دارم بزرگ می‌شوم

-         صدایت که همیشه بچه است

پسر هم تلخ خند زد

-         اصلاً بزرگ نشده

-         مجبورم کردند بزرگ شوم

قورباغه‌ها توی سطل آهنی بودند در سطل از توری سیمی بود و رویی‌ها سرشان را چسباندند به سقف. دخترک گفت چندش‌آوردند پشت به قورباغه‌ها نشست یکبار دیگر نگاه کرد قورباغه‌ای فقط چشمهایش از لجن بیرون زد. زیری‌ها دست و پا زدند پاگداشتند روی زیرتری‌ها بالاسری‌ها را پس زدند و به توری رسیدند قورباغه‌ای تف کرد به توری و گفت غور

-         برای چه می‌خندی

-         تف می‌کند و فحش می‌دهد

قورباغه‌ای تف کرد توی صورت قورباغه‌ای  پسر گفت خفه می‌شوی

-         باز هم در می‌آورد من که چیزی نگفتم

لباس آهنی را سرپا نگه‌داشت

-         نکند موقع بلوغ‌ات است

قورباغه‌ها توی هم لولیدند این طرف برکه ندارد و آن طرف رود در سطل که باز شود جز دریا راه دیگری نمی‌ماند گفت خبر داری؟  پشت به پسر نشست

-         امشب می‌آیند

رو به پسر نشست هوا گرم بود سرمای خبر لرزاندش مجسمه آهنی از دستش ول شد مجسمه سرنگون شد

-          دوباره بگو

-         می‌خواهند اندازه بگیرند

-         دروغ‌گو

الآن غروب بود و چند ساعت دیگر اینجا هستند

-         من که نفهمیدم از اول می‌گویی

شمع تولد دختر بلند و زیبا و سالم کنار شمع تولد پسر زیر میز سنگی بود اشک دختر حالا باور کرد و راه گرفت شمع پسر را فوت کرد

-         حسابی آب شده

شاخه گلی توی زیر شمعی کاشت کارد تولد کنار کیک بود ربان کارد سفید بود قرمز بود صورتی بود بسته‌های هدیه را روی میز گذاشتند هدیه‌ ما توی روزنامه بود خبرها را ورق زد

-         غلط می‌کنند بیایند

عکس جوشکار عکس ویژه امروز بود نوبل می‌گرفت

-         کی‌ها هستند

-         همه‌شان دکترها خیاط‌ها جوشکارها آهن‌گرها زمین‌شناس‌ها

-         دیگر

-         فیزیکدانها

-         آن پدر سگ‌ها دیگر برای چه

سکوت پسر را جواب داد

-         دوماهه تجویز کردند که

پسر روزنامه سه سال پیش را ورق زد خواند آرزوی ما سلامت شماست از توی پاکت یک مشت حشره درآورد جلو قورباغه‌ها گرفت زبان قورباغه‌ها درست هدف‌گیری می‌کرد چند مشت پاشید روی توری‌ها قورباغه دم‌دار را برداشت قشنگ است نه دختر خرما خورد و گفت اندازه این هم مخ ندارند هسته را انداخت لای خرماها

-         چه مخی؟ اندازه‌ای هم انرژی ندارد

حشره استخوانی را به قورباغه داد وگفت سگ من است

-         کجا صحبت ویزیت و نسخه بعدی بود

قورباغه را بوسید و گذاشت توی لجن گفت چرا باورت نمی‌شود من سرما خورده‌ام سل دارم قند دارم اورانیوم دارم طاعون هسته‌ای‌ام اوت کرده دختر به لباس آهنی گفت می‌خواهند یکی دیگر بدوزند که هردو ساکت شدند موج ها که نشست کردند دریا که آرام گرفت نوبت موج‌فرش‌ها شد تا زیر پای پسر و دختر می‌آمد

-         بگو خوب خوب شدم

-          نمی‌فهمند

-         پس فرار کنیم

-         هر جا برویم هستند

-         برای چه بیایند

از این به بعد موج‌فرش‌ها صدف می‌آورند فرش پهن می‌شد و لوله می شد و صدف‌ها شن نشین می‌شدند

-         بد بود تجویز نمی‌کردند

سکوت آهنی پسر جواب داد دور مهره پیچ چرخاند

-         اصلاً برای من هم بدوز

-         لامذهب‌ها جوش می‌دهند

-         چرا پیچ و مهره نباشد

-         نتوانم در بیاورم

-         حتماً سبک و راحت می‌دوزند

 

دم خداحافظی سگ پسر افتاد در سطل را برداشت و حالا دسته قورباغه‌ها دم دار و بی‌دم فنری می‌رفتند دریا از پشت صخره گفت بیایم

-         رفتند

اجازه‌ام را گرفتی صدف نشان‌ام بدهی نه آن لجن زده‌ها را

صدای شلپ شلپ آمد بچه قورباغه‌ای ته سطل دست و پا می‌زد کمی که بالا می‌آمد سر می‌خورد حتماً فنرش شکسته شاید هم بلد نیست بپرد خیلی آرام سطل را خواباندند عجیب بود می‌خزیدند و نه طرف دریا که به سمت خشکی می‌خزید  موج‌ها صدف‌های زیادی آوردند پاچه شلوار را تا زیر زانو تا زدند و پا برهنه شدند دختر پایش کرد 

-         باز که می‌ترسی بمیرم

-         در نیاوریم

-         هنوز هم نمی‌دانی که من فولادی‌ام

دختر هم لبخند زد پا برهنه شد و سطل را برداشت و رفتند پوتین آهنی تا قوزک به گل نشسته بود موج عقب نشینی کرد ساحل صدف‌پوش شد پسر بیل را توی سطل خالی کرد

-         چه خوشگل است مال من

-         همه سطل‌ها مال تو

-         همین چند تا بس‌ام است طلا است

برای گردن‌بند می‌خواست بیشتر سطل‌ها را پر کردند  دختر گفت برای آن بیچاره‌ها هم بگذار سطل بعدی را پر کردند

-         آن‌ها چه

-         این‌جا نمی‌آیند

-         برای آنها هم ببریم

-         همه را می‌بریم

-         خودت چه

-         خرچنگ‌ها واجب‌ترند

آن ساحل کم صدف بود سطل‌ها را خالی کردند با پا پخش کردند و منتظر آمدن خرچنگ‌ها شدند بند انگشت را توی صدف کرد صدفی هست که من بروم تویش پسر صدف را قاپ زد  و سوت کرد توی دریا

-         فقط آرزو بود

-         این هم شد آرزو

-         پس چرا خانه خرچنگ‌هاست

پسر سنگی را بلند کرد خرچنگی لای سنگها بود موقع خطر، گرما و سرما خواب و تاریکی از دست ترس و دشمن و آژیر و بیماری و روزنامه امن ترین جای دنیا فقط همین جاست باران شروع شد نشانه آمدن خرچنگ‌ها. صدف کهنه را درآورد دخترک گفت برعکس اسم‌اش چقدر ظریف و معصوم است صدف‌های گردن‌بند را دانه‌پاش کرد کمی بعد ساحل خرچنگ‌پوش شد خرچنگی نو پوشید تنگ بود بعدی را پرو کرد تنگ تر بود بعدی گشاد بود این یکی اندازه شد.

 


 
comment نظرات ()
 
تسلیت تسلیت تسلیت
نویسنده : انيس خوش لهجه صدق - ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٧
 

خاک کوی تو بصحرای قیامت فردا

همه بر فرق سر از بهر منافات بریم

فتنه میبارد از این سقف مقرنس برخیز

تا بمیخانه پناه از همه آفات بریم

در بیابان هوا گم شدن آخر تا کی

ره بپرسیم مگر پی بمهمات بریم

کجاست درایت؟

کجاست شفقت؟

کجاست مروت؟

کجاست..........

 


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : انيس خوش لهجه صدق - ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۱
 

بعضی وقتها گذر از بیراهه

دل به دریا زدن

دیوانگی

خطر کردن

آدم را ده برابر بیشتر جلو میبرد

 

دشوارترین، گام نخست است

 

دیشب دیده یلدایی داشت با رخت

خوب با نوک مژگان آب و جارو کردم

اما غافل مهمان خلوت انیس دیگری بودی


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : انيس خوش لهجه صدق - ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱۱
 

پنجره را باز کردم

صدای سوت کارخانه ،

از دودکش

دود با شتاب بیرون می‌جهید

پرده را کشیدم

در ملحفه سفید

در برهنگی خود

به تخت پناه بردم

و

چشمانم را بستم


 
comment نظرات ()
 
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نویسنده : انيس خوش لهجه صدق - ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٤
 

و وسعت دستهای کدام بزرگوار میتواند به وسعت روزنه‌های وجودم

 امید بدمد در روحم

کاش فاصله‌ها کمی کم شود

و نازک خاطرش نیازرد

کاش حجم اکسیژن یخ بسته میان صورتهامان بلعیده شود

کاش حجم سرد اندوه تهی کند فضا را

 برای ذره‌ای دلخوشی

کاش پوست نازکم ترنم شادی سراید

ودر هجوم بارش عشق لبریز گردد

چقدر نمناک است گامهای صبح

و چقدر خیس است پلک سرد شب

و چه میبارد اینهمه تاریکی

روی تن کدام شبنم خواهی نشست

قامت رعنایت در هرم داغ صبح

تاب می‌آورد؟

وایکاش این صبح بمانی و در نور ذوب نشوی

برای یکبار هم که شده طاقت لطافت برگ رز سرخ

تحمل تو را تاب آورد

هرچند برای ثانیه‌ای


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : انيس خوش لهجه صدق - ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٦
 

هر دم از این باغ بری می‌رسد

خدا تا آخرش بخیرکنه


 
comment نظرات ()
 
اگه گفتی خرگوش ما شبیه کیه تو این زمونه؟!!!
نویسنده : انيس خوش لهجه صدق - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱۳
 

 

خرگوشای جنگلی از غذاهای جنگل تغذیه میکنن، اما خرگوشای صحرایی از دانه های گندم در خرمن گاه . هر شب برای خوردن غذا به خرمن گاه می رن. اما صبح شکارچی ، سگها، گرگها و روباه از روی ردپای اونها مسیرشون رو پیدا میکنن. بعضی وقتا خرگوشای ترسو و کم جردت به دام می افتن. اما همین ترس همیشه جان خرگوش ما رو نجات میداد. خرگوش ما شب زمانی که صحرا تاریک بود وشکارچی ای نبود وهیچ ترسی نداشت، به خرمن گاه میرفت. وقتی صبح میشد، دشمنان اوشکارچیا از خواب بیدار میشدن. خرگوش وقتی صدای پارس سگ، صدای مردم ، صدای پای گرگ را توی دشت میشنید ، از ترس شروع به بالا و پایین پریدن میکرد. او آنقدر وحشت میکرد که نمیدونست جلو بره یا عقب ، تنها بالا و پایین میپرید. اما چاره ای نبود ، شب بعد دوباره برای خوردن غذا میومد..صبح که شکارچیا میخواستن از روی ردپا، خرگوش را پیدا کنن، نمیتونستن. ردپاها دوتا دوتا از جست و خیزهای نزدیک به هم خرگوش درهم و برهم شده بود. شکارچیا از اینهمه هوش خرگوش که هر شب رد خود شو گم میکرد، تعجب کرده بودن. اما نمیدونستن که خرگوش نخواسته زیرکی به خرجبده، فقط خیلی ترسیده.

 


 
comment نظرات ()
 
پرچین
نویسنده : انيس خوش لهجه صدق - ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱۸
 

روی پرچین عطر دستهای تو هنوز پابرجاست

گودی دستانت که عصایی بود برای خمیدن تو

و بوسیدن گونه‌ام برجاست

کاش

آنسمت پرچین هنوز چشمان پر شورت

 با آن خمیدگی کمر

انتظار در آغوش کشیدنم را می‌کشید


 
comment نظرات ()
 
عنوان نمیخواهد
نویسنده : انيس خوش لهجه صدق - ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢۳
 

توتون را بو می‌کشم تا دو سه بار بر سرت عطسه کنم و به همه نامه‌های تو که تاکنون خوانده‌ام و با لاقیدی آنها را در دلم سرزنش کرده‌ام جواب دهم. من درست درک نمیکنم که چرا نصیحت میکنی که از بپرهیز.

.............

..............

...................

 آیا باز هم برایم نامه خواهید نوشت شاید سروکله مگسها پیدا شود.


 
comment نظرات ()
 
نمیدانم
نویسنده : انيس خوش لهجه صدق - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٢
 

من نمی‌دانم چرا در قلب من جا مانده‌ای

من نمی‌دانم چرا آهنگ غم سر داده‌ای

من نمی‌دانم چرا آزردگی را

تو به قلب من فقط ره داده‌ای

کاشکی میشد تو را پیدا کنم

در درون خویشتن نجوا کنم

کاش میشد زیر چتر مهر تو

تا ابد من سایه‌ای پیدا کنم

کاش میشد چتر من شیپورکی

تا در آن عشق تو را رسوا کنم

ای صدف از اشک من دری بساز

تا در آن عکس رخش را جا کنم

آسمان رحمی بکن با قلب من

تا من امشب عقده دل وا کنم

ای مه بیشرم تو دیگر متاب

ماه من می‌آید و غوغا کنم

نیلبک دیگر مخوان آواز غم

تا من امشب خویش را پیدا کنم


 
comment نظرات ()