گرتسن

دخترک
نویسنده : انيس خوش لهجه صدق - ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۳۱
 

  با اميدي گرم و شادي‌بخش

   با نگاهي مست و رويا

دخترك افسانه مي‌خواند

نيمه شب در كنج تنهايي

شب به روي شيشه‌هاي تار

مي‌نشيند ساكت و آرام

سايه‌ها آن حجمهاي سرد

باز هم مصلوب ديوارند

رد سرد باد ويرانگر

بر تن آن تكدرخت پير

آسمان هم سينه‌اش پر درد

ماه مي‌خزد، در پشتِ سردِ ابر

مي‌رود در بستر سردش

دخترك در اوجي از تشويش

بوي غم مي‌آيد از چشمش

خشكي لبهاي او از چيست؟

باز امشب آمده اندوه

كاش ميشد در به رويش بست

كاش ميشد مُهر لب برداشت

باز هم عشق با خود داشت

كاش ميشد باز مي‌آمد

آن صداي گامهاي استوار او

در سكوتِ بي‌فروغ كوچه‌مان امشب

باز مي‌پيچيد خنده‌هاي او


 
comment نظرات ()
 
پادشاه و پيراهن
نویسنده : انيس خوش لهجه صدق - ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۳۱
 

روزی پادشاهی مریض شد. پزشکان بسیاری را آوردند تا چاره ای برای بهبودی شاه بیابند.اما هیچکس درمان شاه را نمی دانست. فقط یکی از پزشکان گفت که ممکن است بشود شاه را درمان کرد.

 

پزشک گفت: شخص خوشبختی را پیدا کنید و لباس او را بیاورید و بر تن پادشاه کنید٬پادشاه سلامتی اش را بدست می آورد.

پادشاه دستور داد که سربازان در شهر به دنبال فرد خوشبختی بگردند و لباس او را برای پادشاه بیاورند. سربازان جستجو کردند٬اما هیچکس را که خوشبخت باشد نیافتند.

شخصی که پول داشت٬ بدن سالم نداشت و از بیماری رنج میبرد.

شخصی که سالم بود٬ پول نداشت و در تنگدستی زندگی می کرد.

و کسی که هم پول داشت و هم سالم بود٬ زن بدی داشت که از نامهربانی او آزار می دید.

روزی پسر پادشاه از کنار خانه کوچکی میگذشت٬ صدایی شنید. شخصی می گفت:امروز هم زنده ایم٬خشنود و راحتیم. روز حسابی کار کردم٬غذای خوب خوردم و حالا هم وقت استراحت است.

پسر پادشاه شاد شد که بالاخره کسی را پیدا کرد که از زندگی اش راضی هست و خود را خوشبخت می داند.دستور داد که سربازان وارد خانه شوند و لباس فرد خوشبخت را بیاورند.

وقتی سربازان داخل خانه شدند٬ تعجب کردن. فردی فقیر بود و هیچ لباسی بر تن نداشت.

                                                                   تولستوی


 
comment نظرات ()
 
جاده
نویسنده : انيس خوش لهجه صدق - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٩
 

               آنقدر ذهنم تهي شده بود كه روي سرم گودي سياه رنگي احساس مي‌كردم

              انگار همه مي‌بينندش

               و چقدر دلم مي‌خواست از نگاهها دور باشم

            دور   

               سيمهاي چراغ برق كنار جاده

               رنگ و بوي رسيدن به دنياي شلوغي را داشت

             و من مي‌خواستم ديرتر برسم

       و علفهاي خشكيده‌ي دشت

               هر چند خشكيده

             با من سخن مي‌گفتند

               صدايشان را مي‌شنيدم

  آري!


 
comment نظرات ()
 
 
نویسنده : انيس خوش لهجه صدق - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٥
 

مالش بود از سپهر دائم كارم

هر لحظه به مالشي كند آزارم

القصه ز بسكه نقد خالص دارم

در دست فلك طلاي دست‌افشارم

شيخ عطار نيشابوري

 

 

چون آمدنم بمن نبد روز نخست

اين رفتن بيمراد عذريست درست

برخيز و ميان ببند اي ساقي چست

كاندوه جهان بمي فرو خواهم شست

What, without asking, hither hurried whence?

And, without asking, whither hurried hence!

Another and another Cup to drown

The Memory of this Impertinence!

اين دو سه روزه نوبت عمر گذشت

چون آب به جويبار و چون باد به دشت

هرگز غم دو روز مرا ياد نگشت

روزيكه نيامدست و روزيكه گذشت

Into this Universe, and why not knowing,

Nor whence, like Water willy-nilly flowing:

And out of it, as Wind along the Waste,

I know not whither, willy-nilly blowing.

 

حكيم عمرخيام

 

 

 

تفاوت فلسفه مولانا با فلسفه هگل آن است كه هگل بنابر طرز تفكرايده‌آليستي عالم خارج را قبول ندارد و آن را نقش ايده مطلق ميشمارد و با مفهومات ايده‌آليستي خود بكمك متد مترقي ديالكتيكش بجنگ ماترياليست متافيزيك‌ها رفته و از اينرو فلسفه‌اش در عالم علم يك فلسفه ارتجاعي معاصر خود معرفي شده و در صورتيكه مولانا عالم خارج را قبول دارد لكن ان را خلقت خدا بحساب مي‌آورد و در عين حال با مفهومات عرفاني خود بكمك متد مترقي ديالكتيكش بصحنه جنگ قشريون مذهبي تاخته و از اينرو و از نقطه نظر علمي فلسفه مترقي عصر خود بشمار ميرود. هگل حركت ايده را تا انسان بقوه فعال غيرمشخص دروني ايده نسبت ميدهد و روح مجرد را فقط در انسان قبول دارد و در اين مرحله حركت جبري انسان را تابع اجتماع مينمايد و در عين حال با وضع مرموزي خود انسان و نمو اجتماعيش را نقش سنتز عالم بالا يعني فضاي ايده منتسب ميسازد. لكن مولانا حركت موجودات را ناانسان به قوه جبر خدائي انتساب داده و مانند هگل گرچه روح مجرد را در وجود انسان قبول كرده ولي مرحله تكامل مستقل روح مجرد انساني يا اختيار را كه موجد تكامل او روحي است بوضع خاصي تعريف نموده است.

به مثنوي ايشان  در جلد چهارم مثنوي صفحه 363 از سطر 15 با اين بيت مراجعه شود.

در حديث آمد كه  يزدان مجيد

خلق عالم را سه گونه آفريد

مولانا جلال‌الدين ،هگل شرق

 


 
comment نظرات ()
 
گنجشک
نویسنده : انيس خوش لهجه صدق - ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢۳
 

از شکار از میان درختهای آلویی که در دو طرف باغ کشیده شده بودند و در بالا سر بهم داده بودند٬به خانه برمی گشتم.سگم جلوتر از من می دوید. یکباره قدمهایش را کوتاه کرد و پاورچین پاورچین راه رفت.انگار در کمین شکار پرنده ای باشد و وجود شکاری را حس کرده باشد.من به طرف درختهای آلو نگاه کردم. بچه گنجشکی که روی سرش پر از پرز بود روی زمین افتاده بود. از لانه اش به پایین پرت شده بود٬باد به شدت درخت توسن را تکان می داد. او با ناتوانی بی حرکت نشسته بود و بالهای کوچکش را باز کرده بود. سگ من آهسته به او نزدیک می شد. ناگهان از نزدیک درختی٬گنجشک پیر سینه سیاهی مثل سنگ جلوی پوزه سگ من افتاد و با ژولیدگی و ناامیدی صدای جیر جیری از روی عجز سرداد.پرید و دوباره به سمت دهان باز و دندانهای تیز سگم پرواز کرد. با بدن خودش بین فرزندش و دهان سگم سدی بوجود آورد. بدن کوچکش را که از ترس می لرزید مانعی بین سگم و فرزندش کرده بود. صدای وحشی به خودش گرفته بود و می خواست خود راقربانی کند.مطمئنا سگ من در نظر او غول بزرگی می آمد. با این همه توانست بدون خطر بالای شاخه بنشیند. نیرویی که قوی تر از اراده بود او را به اینجا کشانده بود.سگ من ایستاد وعقب نشینی کرد. مطمئنا او نیز چنین نیرویی را حس کرده بود و در مقابل این نیرو تعظیم کرد. با عجله و شرمندگی سگم را صدا زدم و از آنجا دور شدیم. هرگز این موضوع برایم خنده آور نبود. در مقابل این پرنده کوچک و قهرمان که مانند بادی آن حرکت عاشقانه را انچام داد٬سر تعظیم فرود می آورم.فکر می کنم نیرویی قوی تر از ترس از مرگ هست. فقط با عشق است که هر جا که باشی می توانی به حرکت درآیی.                                                            

                                                 

  تورگینف
 
comment نظرات ()
 
هسته
نویسنده : انيس خوش لهجه صدق - ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢۳
 

مادر آلو خریده بود و می خواست آنها را بعد از غذا بین بچه ها تقسیم کند. آلو ها شسته شده توی بشقاب بودند. وانیا تا به حال آلو نخورده بود. او همیشه از دور دیده بود و یا فقط آنها را بو کرده بود. برای همین خیلی دلش می خواست که مادر زودتر آلو ها را بیاورد.

از کنا آلو ها گذشت. کسی نبود. طاقت نیاورد از بالای جارختی از توی بشقاب یکی از آلو ها را قاپید و خورد.

بعد از غذا سر میز پدر گفت:بچه ها کسی از این آلو ها نخورده است؟

بچه ها گفتند:نه......................

وانیا مثل خرچنگ قرمز شد و گفت:نه...من نخوردم.

پدر گفت: اگر کسی از این آلو ها خورده بود٬بدبختی بزرگی برایش پیش می آمد٬توی هسته آلو هست و اگه کسی آلو رو با هسته بخوره و اون رو قورت بده بعد از چند روز میمیره. من از این میترسیدم.

وانیا رنگش پرید وگفت:نه....من هسته اش را از پنجره انداختم بیرون.         

وشروع به گریه کردن کرد. همه می خندیدند.

                                                                                     تولستوی

 


 
comment نظرات ()
 
به مناسبت هفته سلامت
نویسنده : انيس خوش لهجه صدق - ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٠
 

علت تمایل به خواب بعد از غذا


پس از مدتها مشخص شد چرا افراد پس از صرف غذا به ویژه نهار ، تمایل دارند استراحت کنند.به گزارش خبرگزاری مهر ، دانشمندان دانشگاه منچستر کشف کرده اند که بخشی از مغز که مسئول آگاهی و هوشیاری انسان است پس از غذا خوردن به طور خودکار از کار می افتد و به همین دلیل در این زمان هوشیاری افراد کاهش می یابد.
شروع این فرآیند نیز با صرف غذا و بالارفتن قند در خون آغاز می شود که البته جزئیات آن بسیار تخصصی است. در ضمن با توجه به این کشف جدید می توان به درمان جدیدی برای چاقی و اختلالات در خواب و خوراک نیز رسید.
از طرفی با توجه به این موضوع می توان درک کرد که چرا استراحت و خوابیدن در هنگام گرسنگی امکان پذیر نیست و یا بسیار دشوار است.
پس مشخص است که تغییر در انرژی بدن بر میزان هوشیاری ، گرسنگی و هورمون های متابولیک بدن نیز تاثیر دارد و به همین دلیل است که افزایش یا کاهش قند خون می تواند تاثیرات قابل ملاحظه ای در کار دستگاههای گوناگون بدن داشته باشد.


 
comment نظرات ()
 
به مناسبت سالگرد شهادت شهيد آوينی
نویسنده : انيس خوش لهجه صدق - ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٠
 

روايت محرم

 

عقل ميگويد بمان و عشق ميگويد برو، و اين هر دو ،عقل و عشق را، خداوند آفريده است تا وجود انسان در حيرت ميان عقل و عشق معنا شود،اگرچه عقل نيز اگر پيوند خويش را با چشمه خورشيد نبرد ، عشق را در راهي كه مي‌رود ، تصديق خواهد؛ آنجا ديگر ميان عقل و عشق فاصله‌اي نيست.

شهيد سيد مرتضي آويني

رازو رمز

 

شاعر از محارم راز است ؛ " گوش" در ملكوت دارد و " دهان" در عالم ملك و آنچه را كه ار ملكوت مي‌شنود، باز ميگويد. حتي آن شاعران كه " زبان شيلطين" اند شعر خود را از آسمان دزديده‌اند:" ....و حفظناها من كل شيطان رجيم الا من استرق السمع فاتبعه شهاب مبين."

مدعي خواست كه آيد به تماشاگه راز

دست غيب آمد و بر سينه نامحرم زد

شاعران يا همنشين شاهدان تنگ دهان و باريك ميان ملكوتند و رازدار قدسيان، و يا همدم شياطينند در فراموشخانه‌هاي عوالم وهم.

 

 

بخش كوچكي از كتاب فردايي ديگر

شهيد سيد مرتضي آويني


 
comment نظرات ()
 
بالاتر از سياهی
نویسنده : انيس خوش لهجه صدق - ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٠
 

سلام بر دشتهاي سوخته

سلام بر روشناييهاي خاموش

سلام بر شمعهاي برجا خفته

سلام بر شنهاي داغ

سلام بر آغوش تهي رود

سلام بر سيماي غمزده‌ات

سلام بر شاخه‌هاي بي برگ

سلام برتنهايي تكدرخت

سلام بر عطش گل

سلام بر هرچه سياهي و تباهي است .

چرا كه وقتي همه جا را سياهي فرا بگيرد ميتواني گلباران آسمان را با ستاره‌هايش ببيني ،

حتي كم نورترين آنها را

و آنگاه است كه ساعتها سرت رو به خداست و لبخند بر لب داري


 
comment نظرات ()
 
با سلام
نویسنده : انيس خوش لهجه صدق - ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱۸
 

بعد از مدتها فکر کنم ۶ ماهی شده باشه دوباره یه

فرصت شد پای وبلاگ خودم بشینم.

امیدوارم سال جدید بتونم زود زود به روز بشم.

۵ تا کار گذاشتم تا کمی ته دلم خنک بشه .

امیدوارم اینبار زود فرصت کنم.

شاد باشید و سال ۸۶ سال خوبی براتون باشه


 
comment نظرات ()
 
پا
نویسنده : انيس خوش لهجه صدق - ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱۸
 

       v         و پاي كسي از آن گوشه پيدا بود و من فكر ميكردم ، فكر، كه عاشق صاحب اين پاها بوده ام يا نه؟!

       v         و چقدر در هجوم اين افكار سرم سنگين شد و بر روي زنوانم خم شد

       v         و چشمانم تيره گشت

       v         و اشك داغ پهناي صورتم را پوشاند

       v         دستها را دور زانو حلقه كردم، گويي عشقي را كه از دست ميدهم در آغوش كشيده‌ام

       v         تنگ به سينه چسباندم

       v         هاي‌هاي گريستم

       v         آيا

       v         صاحب اي انگشتان ظريف روزگاري روحش با من يكي بود؟!

       v         امروز چه؟!

       v         چقدر بيگانه است با من

       v         و من چقدر دلتنگ لحظه‌اي هم‌آغوشي روح‌هامان

       v         اي كاش خواب باشد يعني مي‌شود؟!

       v         كابوسي هولناك كه رو به پايان است؟!

       v         و شب  به سحر نزديك

       v         اي كاش چشمانم را باز كنم

       v         در كنار همزاد خويش باشم

       v         با همان آرامش

       v         چقدر دلتنگم خدايا 

 


 
comment نظرات ()
 
پسر خلبان
نویسنده : انيس خوش لهجه صدق - ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱۸
 

والودیا همراه مادرش در شهر نسبتا بزرگی زندگی میکرد.در نزدیکیهای شهر فرودگاهی قرار داشت که در آنجا موتور هواپیماهای جدید و خصوصیات دیگر پرواز را آزمایش میکردند.خلبان های زیادی در شهر زندگی میکردند.والودیا اغلب از مادرش می پرسید:برای چی هواپیما میپره؟! برای چی از آسمون نمیفته؟!

او خیلی علاقه داشت که پاسخ سئوالاتش را پیدا کند اما بیشتر وقتها حتی مادر هم پاسخ سئوالات را نمیدانست.

یک روز پرسید:مادر پدرم کجاست؟ فکر کرد که پاسخ این سوال بسیار آسان است اما مادر ساکت ماند. والودیا به خودش گفت:فکرمیکنه و بهم جواب میده ، صبر میکنم.

ولی مادر هیچ جوابی برای والودیای کوچک نداشت.همه ی پسر بچه هایی که در آپارتمان آنها بودند با پدرانشان زندگی میکردند. والودیا با خودش فکر کرد و تصمیم گرفت که او هم پدری داشته باشد و پیش خود تصور کرد :وای چقدر جالب ، پدر پیاده میاد یا با ماشین یا اصلا با اتوبوس میاد؟ نه او با هواپیما میاد . مگه نباید خلبان باشه پس با هواپیما میاد.

شغل پدر اکثر بچه هایی که هم سن وسال والودیا بودند خلبانی بود. فصل بهار بود.آب باران در تمام چاله چوله های خیابان به چشم میخورد و همه ی پسر بچه ها قایق کوچک درست میکردند.

یک روز والودیا گفت: مامان برای من قایق میسازی...؟

_ چطوری ؟ من نمیتونم بلد نیستم.

_ یک تیکه چوبه دیگه، اگه اجازه بدی چاقو رو بردارم خودم قایق درست می کنم،اما تو اجازه نمیدی دست به چاقوبزنم.

_ خوب چوب رو بده من امتحان کنم.

مادر این را گفت و چاقو را برداشت اما او بلد نبود قایق بسازد و ادامه داد:

_ بهتره از مغازه برات بخرم.

_ نه مامان من قایق مغازه رو نمیخواهم.

_ میبینی که من نمیتونم قایق بسازم قایق خوشگلی نمیشه.

_  پس هیچی اصلا نمیخوام.

والودیا این را گفت و تکه چوب را برداشت و رفت.

اما این قایق به والودیا کمک کرد که پدری پیدا کند. ماه قبل به آپارتمان مقابل آنها همسایه ی جدیدی که خلبان بود آمده بود. والودیا خیلی کم همسایه ی خلبانشان  را میدید. او همیشه در فرودگاه بود و خیلی دیر به خانه می آمد. یک روز والودیا مریض شد و به مهد کودک نرفت. صبح هنگامی که داخل راهرو مشغول بازی بود مرد همسایه سرگی ایوانویچ را دید.

سرگی ایوانویچ گفت:...سلام آقا......

والودیا جواب داد:سلام ..........

سرش رابلند کرد و با دقت به همسایه نگاه کرد.از او خوشش آمد . قد بلندی داشت با چشمهایی شاد و موهایی مشکی......

_ اسم تو چیه؟

_ والودیا........

سرگی ایوانویچ پرسید:برای چی حالا اینجایی؟؟

_ اومدم یه دوری بزنم.

_ در راهرو؟!.....برای چی نرفتی مهدکودک؟

_ من مریضم....گلویم درد میکنه.

_ وقتی که هوا سرد بوده به گردش رفتی؟

_ نه من برف خوردم.

_ آها! فهمیدم!

سرگی ایوانویچ نگاهی انداخت و دید که والودیا در دستهایش تکه چوبی را نگه داشته است.

_ این چیه تودستت؟

_ یه قایق,کشتی....

_ چه جور کشتی یا قایقی است؟ این یه تیکه چوبه......بده من برات یه کشتی میسازم.

چاقوی نسبتا بزرگی را برداشت و سریع قایق کوچکی ساخت.....و چه قایق قشنگی شد، زیبا، سفید، مثل همه ی قایق ها.

همه ی پسرها از والودیا می خواستند که قایقش را نشان آنها بدهد.....یکی از پسرها پرسید:

_ کی برات قایقت رو ساخته.

والودیا یک لحظه ساکت شد و بعد محکم گفت:پدرم.....

پسرک گفت :دروغه تو که پدر نداری.....

_ حالا دارم،اومده، برام قایق ساخته، تازه میخواد برام یه عالمه اسباب بازی درست کنه...

عصر مادر قایق او را دید. آن را از زمین برداشت و با دقت نگاه کرد و پرسید:از کجا یه همچین قایق قشنگی آوردی؟

والودیا گفت:بابا خریده.

مادر با تعجب پرسید:بابا؟؟؟ کدوم پدر؟؟؟ تو که بابا نداری............

_ چطور بابا ندارم؟ دارم!! تازه، دختر ها هم بابا دارن، من که پسرم.

مادر سکوت کرد. به چشم های سرشار از جدیت و غرور پس نگاه کرد. این بار متوجه شد که والودیا جدی تصمیم گرفته است برای خودش پدری داشته باشد.اما سرگی ایوانویچ نمی دانست که ساختن این قایق کوچک با قلب این پسرک چه خواهد کرد.اونمی دانست که والودیا تصمیم گرفته که از اودر ذهنش پدری دوست داشتنی بسازد.

والودیا از مهد کودک برگشت و پرسید: پدر خونه است؟

مادر چیزی برای جواب دادن نداشت و هیچ نگفت. والودیا سریع به در آپارتمان همسایه رفت، در زد. پدر خانه نبود. والودیا به اینکه پدر خانه نباشد عادت کرده بود.

چند روز بعد والودیا سخت مریض شد.او دوباره برف خورده بود. دمای بدنش بالا رفته بود و تب شدیدی داشت. صبحها پیرمرد همسایه مراقبش بود و عصرها که مادر از سر کار بازمیگشت از او مراقبت میکرد. مادر داستان های شاد و جالبی برایش تعریف میکرد و به او دارو می داد. مدام حالش را میپرسید: سرت درد میکنه؟؟ چی بهت بدم، چیزی میخوای برات بیارم؟

اما والودیا هیچ نمیخواست. وقتی که برف سرد را میخورد فکر نمیکرد که اینطور ممکن است مریض شود. او فقط سکوت میکرد.

یک روز والودیا ناگهان گفت: مامان، بابا رو صدا میزنی؟!

مادر تعجب کرد.اما والودیا صورت مادر را نمی دید...او میتوانست کارهای بسیاری برای والودیا انجام دهد، خیلی چیزها به او هدیه بدهد، اسباب بازیهای زیاد ،شکولات برایش بخرد،حتی میتوانست جان خودش را برای والودیا به خطر اندازد، اما قادر نبود به او پدر بدهد.

والودیا اینها را نمیفهمید. منتظر بود تا مادر برود و پدرش را صدا بزند. مادر رفت چند دقیقه ای پشت در آپارتمان همسایه ایستاد تا از او خواهش کند برای چند دقیقه پدر والودیا باشد. بالاخره در زد.

سرگی ایوانویچ نشسته بود و چای میخورد و روزنامه میخواند. مادر آرام گفت: سرگی ایوانویچ پسرم شما رو پدر خودش میدونه نمیدونم چرا،هنوز خیلی کوچیکه و......

مادر صحبت میکرد اما مرد همسایه نمیدانست که باید چه کاری انجام دهد و چه کاری از دست او ساخته است.

مادر ادامه داد: الآن او خیلی مریضه، شما رو میخواد و صدامیزنه.

مادر سکوت کرد و منتظر شد.

_ الآن میآیم...

آنها با هم پیش والودیا رفتند.

سرگی ایوانویچ پرسید: چی شده آقا مریض شدی؟! دوباره برف خوردی؟!

والودیا خیلی خوشحال شد و پیش بابا نشست و شروع به صحبت کرد.

_ شما اون بالا پرواز میکنید؟

_ آره آقا، اون بالا بالاها......

مادر به آشپزخانه رفت و آنها با هم تنها ماندند.آن دو پدر و پسر.

سرگی ایوانویچ آدم تنهایی بود، او هیچوقت خانواده ای نداشت. کمی از بچه ها میترسید،چراکه نمیدانست چطور با آنها صحبت کند. اما با والودیا راحت و آسان حرف زده و ارتباط گرفته بود.

او حتی سعی میکرد برای والودیا از هواپیماها و خلبان ها بگوید. این داستان ها برای والودیا خوشایند بود. احساس جدید ناآشنایی در قلب سرگی ایوانویچ بوجود آمد،به والودیا نگاه کرد و با خودش فکر کرد: چه بهتر بود اگر من مریض بودم،اما این پسرک کوچولو اینطور مریض نمی شد.

دیر وقت بود، ولولدیا باید میخوابید و سرگی ایوانویچ میخواست برود،اما واولدیا دستهایش را گرفته بود و میگفت بابا نرو.

_ تو دیگه وقت خوابت رسیده، باید بخوابی....

_ من میخوابم اما تو نرو.....

_باشه،من من نمیرم......

سرگی ایوانویچ زمانی که مطمئن شد واولدیا خوابش برده است،از پیش واولدیا رفت.

روزهایی که بابا خانه بود والودیا تمام مدت پیش پدر بود و با یکدیگر حرف میزدند.

سرگی ایوانویچ سعی کرد تمام آرزوهای پسری را که غیر منتظره پسر او شده بود  برآورده کند.

روزی واولدیا پرسید: عصر میای دم مهدکودک با هم بیائیم خونه؟ شنبه ها همه ی بچه ها با پدراشون میرن خونه...

سرگی ایوانویچ کمی سکوت کرد و بعد گفت:باشه میام

آنها عصر با یکدیگر به خانه می آمدند. واولدیا دست پدر را در دستهایش گرفته و با غرور به اطراف نگاه میکرد . سرگی ایوانویچ را تقریبا همه ی شهر میشناختند و با او احوالپرسی می کردند. والودیا خیلی خوشحال بود.

یکی از همکاران سرگی او را دید و احوالپرسی کرد و بعد پرسید: پسرته؟

سرگی فکری کرد و گفت: بله، پسرمه،از مهد کودک می آئیم و بعد به راهشان ادامه دادند. والودیا واقعا احساس خوشبختی میکرد. مهد کودکی که والودیا به آن میرفت اطراف شهر بود. اما کمی دورتر شن زاری بود که فرودگاه آنجا قرار داشت. زندگی در فرودگاه جالب و در عین حال خطر ناک بود. هواپیما های تازه ساخته شده پرواز میکردند و آزمایش میشدند و خلبان های پر تلاش در آنجا مشغول به کار بودند. هواپیما بعد از پرواز و آزمایش فرود می آمد و بعد از تایید برای استفاده یا تولید انبوه فرستاده میشدند.

این آزمایشها معمولا عصرها زمانی که کودکان در شهر و در خواب بودند صورت میگرفت، زمانی که والودیا هم خواب بود. این بار نیز آزمایش عصر بود. واولدیا آرام خوابیده بود و استراحت میکرد. به علت دور بودن از فرودگاه سرو صدای هواپیما مزاحم استراحت پسرک کوچک خلبان ما نمیشد.

هواپیمای سرگی ایوانویچ در آسمان پرواز میکرد. ارتفاع زیادی داشت. آسمان دیگر آبی نبود وتاریک شده بود و به کبودی میزد.هر چند که هنوز روز به نظر میرسید اما اولین ستاره ها در آسمان خودنمایی میکردند.

در ارتفاع هوا کم بود و نفس کشیدن سخت بخصوص که خلبان لباس مخصوص خلبانی نیز بر تن داشت. او تمام کارهایی را که باید در چنین شرایطی باید انجام میداد،انجام داده بود و به بیسیم هواپیما گوش میکرد:خوب برگرد فرودگاه! او خواست که برای فرود آماده شود اما ناگهان متوجه شد که یک موتور هواپیما آتش گرفته است. از طریق بیسیم به برج اطلاع داد:یکی از موتور هایم آتش گرفته،سعی میکنم آتش را خاموش کنم.

با خودش فکر کرد ممکن است سرعت بالا آتش را خاموش کند. به سرعت به سمت زمین نزدیک میشد،اما هنوز موتور در حال شعله ور شدن بود. هواپیما آتش گرفته بود و در حال سقوط بود. خلبان نمیتوانست هواپیما را ترک کند. از برج مراقبت به خلبان دستور میدادند:هواپیما را ترک کن، بپر.

 سرگی پاسخ میداد: نمیتونم

از بیسیم مسئول برج دستور داد: چرا نمیتونی، چرا؟؟ بهت دستور میدم بپر بیرون...

 اما خلبان ساکت ساکت بود،نمیتوانست طولانی صحبت کند. هواپیما روی شهر جایی که مهد کودک قرار داشت در حال سقوط بود. سرگی ایوانویچ دستور را میشنید، اما سکوت کرده بود.

افراد برج مراقبت فکر میکردند که او مرده است،اما او در حال تلاش بود تا خودش و هواپیما را از سقوط نجات دهد. او میخواست جهت هواپیما را تغییر دهد تا هواپیما در شهر روی خانه ها یا مهد کودک سقوط نکند.

هیچکس نمیتوانست درک کند که به چه علت سرگی در آخرین لحظات عمرش این تصمیم را گرفته بود. هیچکس نمیتوانست بگوید که او در آن لحظه به پسرش فکر میکرد یا نه؟!

اما کار او بهتر و زیبا تر از هر چیز و هر کس میتوانست حس او را در لحظه ای  که هواپیما آتش گرفته بود بیان کند، که به چه فکر می کرده و چه احساسی داشته است.

او جهت هواپیما را تغییر داد و تا نزدیکی زمین آورد، هیچ کس این هنرمندی او را هم نمیتواند توضیح دهد، چراکه با حادثه ی پیش آمده حتی نمیتوانست مسیر هواپیما را تغییر دهد، چه برسد به آنکه تا نزدیکی زمین هدایتش هم بکند. در اصل از عهده ی خلبان در چنین لحظاتی هیچ کاری بر نمی آید. او حتی نمیتوانست از هواپیما بیرون بپرداما......

کمی طول کشید تا والودیا فهمید که سرگی ایوانویچ پدرش مرده است.

شنیده بود که یک هواپیما در آسمان آتش گرفته و خلبان با تجربه و شجاع آن کشته شده است اما هنوز کوچک بود و معنای کلمه ی کشته شدن را نمیدانست و درک نمیکرد.

او طبق معمول به خانه آمد. در خانه ی پدر را کوبید. پدر نبود. والودیا تعجبی نکرد،چراکه پدر روزهای قبل هم اغلب خانه نبود.

بالاخره روزی از مادر پرسید: مادر پدر کجاست؟!

معمولا مادر به این سوال پاسخ نمیداد، اما این بار به دقت به صورت و چشمهای او نگاه کرد و گفت:کشته شده است.........زمانی که یکی از هواپیماها را آزمایش میکرد. والودیا مفهوم کلمه ی کشته شده است را نفهمید و پرسید: کی میاد؟

مادر جواب داد: هیچوقت...

والودیا باور نکرد دوباره پرسید:از این خانه رفته یا برای پرواز؟

مادر تکرار کرد:او کشته شده.....مرده....فهمیدی.....هیچوقت هم نمی یاد.

واولدیا آرام گفت:اما من چی؟؟؟؟؟

و خواست گریه کند....مادر ادامه داد: پدر تو یه قهرمان بود.

کلمه ی قهرمان والودیا را آرام کرد و با خود فکر کرد: پسر یه قهرمان نباید گریه کنه.

خیلی زود واولدیا و مادرش به مسکو پیش مادربزرگشان رفتند.

حالا دیگر والودیا پسر بزرگ و مستقلی شده است و همه را خوب درک میکند و میفهمد. پدرش را میشناسد و به خاطر می آورد. او را بسیار دوست دارد. اغلب به عکسی روی دیوار نگاه میکند.........اصلا شبیه پدرش نیست.......باخود میگوید: مگه حتما لازم هست که پسر شبیه پدر باشه، مهم اینه که شخصیت پدر رو داشته باشه.

 

 

 

یو. یاکولف

 


 
comment نظرات ()
 
عيدی
نویسنده : انيس خوش لهجه صدق - ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱۸
 

دوستت دارم را
من دلاویزترین شعر جهان یافته ام
این گل سرخ من است
دامنی پرکن از این گل
که دهی هدیه به خلق
که بری خانه دشمن که نشانی بر دوست
راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست
در دل مردم عالم به خدا
نور خواهد پاشید روح خواهد بخشید
تو هم ای خوب من این نکته به تکرار بگو
این دلاویزترین شعر جهان را همه وقت
نه به یکبار وبه ده بار که به صد بار بگو
دوستم داری را بسیار بپرس
دوستت دارم را با من بسیار بگو
(فریدون مشیری)


 
comment نظرات ()
 
حجم سبز
نویسنده : انيس خوش لهجه صدق - ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱۸
 

رفته بودم سر حوض
تا ببينم شايد ، عكس تنهايي خود را در آب ،
آب در حوض نبود .
ماهيان مي گفتند:
"هيچ تقصير درختان نيست."
ظهر دم كرده تابستان بود ،
پسر روشن آب ، لب پاشويه نشست
و عقاب خورشيد ، آمد او را به هوا برد كه برد.


به درك راه نبرديم به اكسيژن آب.
برق از پولك ما رفت كه رفت.
ولي آن نور درشت ،
عكس آن ميخك قرمز در آب
كه اگر باد مي آمد دل او ، پشت چين هاي تغافل مي زد،
چشم ما بود.
روزني بود به اقرار بهشت.

تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي ، همت كن
و بگو ماهي ها ، حوضشان بي آب است.

باد مي رفت به سر وقت چنار.
من به سر وقت خدا مي رفتم.


فهرست اشعار منظومه حجم سبز
فهرست كامل منظومه ها و اشعار سهراب سپهري


 
comment نظرات ()
 
بيا بيا روی قلب ما قرار بگير
نویسنده : انيس خوش لهجه صدق - ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱۸
 

آغاز سال ۱۳۸۵ وفرا رسيدن نوروز باستانی را تبريک ميگويم

 

وقتي بر خلاف توقعات ما كسي يا چيزي ما را مجذوب مي‌كند،نبايد تعجب كنيم.

     قانون كلي اين تجاذب گاهي چنان در طبيعت مستتر است كه توقعات ما به آن مربوط نيست.                                                                                     

به هر ترتيب كه هست محبت من تو را جذب مي‌كند.يقين بدار تمام قلبها مثل قلب شاعر آفريده نشده است.ضعف وشدت در تمام اشياء مشاهده ميشود.پس هيچ كس مثل من تورا دوست نخواهد داشت.                                                           

از پشت يك ورقۀ كاغذ آهنربا را تكان بده،سوزني كه روي كاغذ است تكان        ميخورد.علاقه‌هاي دور دور با قلب همين حال را دارد.                                

تو هم از پشت پردها به من دست تكان ميدهي.در اين صورت به قلب ومقدار       حساسيت اشخاص نگاه كن،از اينجاست كه مي‌تواني در‌آن قلب پناه بجويي.        

ميل داري امتحان كن.تاريخ وآثار شعراي بزرگ را بخوان.مسلم خواهد شد كه قلب مبدا همۀ چيزها ست وهيچ كس مثل آن شعرا نتوانسته‌اند حساسي به خرج داده      باشند.

                                                                                                                          

بعد از آن نظرت را رو به جمعيت پرتاب كن.قالب اشخاص خوش لباس وخوش هيكل را خواهي ديد كه بدجنس،بي‌محبت وبي‌وفا هستند.                                  

پس به دستي دست بده كه دستت را نگاه دارد،به جاي پا بگذار كه زير پايت نلغزد.

موجهاي دريا كه در وقت طلوع ماه وخورشيد اينقدر قشنگ وبرازنده‌اند كي توانسته به آن اعتماد كند وروي آن بيفتد.ولي كوه اگر چه به ظاهر خشن است،تمام گلها روي آن قرار گرفته اند.                                                                       

                            بیا بیا   روی قلب ما قرار بگیر                                                 

(نامۀ نيما يوشيج به همسرش)


 
comment نظرات ()