قایق به گل نشسته بود لبهاش را صندلی کردند سطلها به گل نشسته بودند پسر فریاد زد. دریا غرزد.
- من قورباغه نیستم
- دیگر شورش را درآوردی
- اصلاً تنم نمیکنم
- این بار حتماً به مادرت میگم
- اصلاً برو به اینها بگو
نشانی و شماره تماس ما تو این صفحه بود روزنامه را از زیر انگشت فلش پسر کشید و جر داد.
- مگر دست خودت هست بپوش کی گفت هستی
- دادنزن خرچنگها فرار میکنند
- فرار میکنند
- نمیفهمی فرار میکنند
دختر داد زد. پسر دکمه آهنی را باز کرد.
- چه کارمیکنی کی گفتم قورباغهای
پیچ مهره را بازکرد.
- آوردی خودکشی نشانام بدهی
لباس را کند و دوید زیر موج زیر موجی که داشت اوج میگرفت.
- حالا داد بزن
- خطر دارد
دست پسر را کشید.
- برویم صدف نشانام بده
تکان نخور.
- غرق میشویم
نتوانست جاکناش کند و خیس شدند. موج بعدی بلند بالاتر نشده فرار کرد و نشست پشت میز. رکابی تناش بود لرزش گریه را روی شانههای دختر دید و آمد بالای سرش
- خودت خواستی
موهای دختر روی میز ولو بود.
- بمیری کی جواب مادرت را بدهد
- سپرده دست تو لااقل پنج ماه بزرگترم.
پسر را نشاند روی صندلی حولهمالاش کرد اشکاش روی گردن پسر چکید
- باید تحمل کنی
- تا کی ابد
- دوره است دیگر بالاخرع تمام میشود
- کی
- سه ماه چهار ماه فوقاش شش ماه……
- نشد چه
گوش پسر را خشک کرد سرش را خشک کرد تابستانی تناش کرد و خم شد.
لباس آهنی سنگین بود.
- بلندش نمیکنی
- نمیپوشم
- بدبخت میمیری
موهای نرم موهای نرمی که چند روز دیگر میشود سبیل. چند روز دیگر میشود ریش خشک کرد و گفت چرا نمیزنی
- بدم میآید
- بد آمدن ندارد همه میزنند
- آقاجان نه میزنم نه میپوشم
- هنوز هم دلات پر است
- اگر مرد بودی میفهمیدی چه میکشم
- یک کلام گفت مواظبات باشم فقط همین
سایهبان را بالای سر پسر گذاشت سرش را خشک کرد و گفت همه فکرتاند دکترها من مادرت
- برای خودت میگوید در نیاور
لیوان آب را سر کشید
- چشمهایت را ببند و تا ته بخور
لگد زد به لباس آهنی
- کجای این جنازه شربت است
- میخواهی مریضتر از این بشوی
چند نسخه روزنامه فهرست توضیحی بیماریهای پسر روی میز بود و فقط روزی که یک نسخه درمیآمد و صبح به صبح میانداختیم پشت در خانه پسر. دختره روزنامه را ورق زد
- کم کماش……
ورق زد و گفت چهلو چهار مورد بیشتر شده تنها مشترک ، خواند زیر نظر شورای فیزیک اتمی و پزشکی
- حتماً باید پوستات خراش بیفتد تا بفهمی هموفیلی
- زره میپوشند تیر نخورند
روزنامه را زیر ذرهبین گرفت ذرهبین را جلو چشم پسر
- کور که نیستی چهل و پنج تا بیشتر از همین دیروز
لباس آهنی دمرو بود پوشید دستاش را بفهمی نفهمی بلندتر از دست لباس آهنی بود
- دارد کوچکات میشودکه
شانه کنار شانه دختر اندازه گرفت هم قد بودند ماسه زیر پا را صاف کرد هم قدتر شدند دست لباس آهنی را نگاه کرد قورباغهها را نگاه کرد چه زود بزرگ شدیم
- من که باورم نمیشود
- بدجوری افتادم توی بلوغ بدجوری دارم بزرگ میشوم
- صدایت که همیشه بچه است
پسر هم تلخ خند زد
- اصلاً بزرگ نشده
- مجبورم کردند بزرگ شوم
قورباغهها توی سطل آهنی بودند در سطل از توری سیمی بود و روییها سرشان را چسباندند به سقف. دخترک گفت چندشآوردند پشت به قورباغهها نشست یکبار دیگر نگاه کرد قورباغهای فقط چشمهایش از لجن بیرون زد. زیریها دست و پا زدند پاگداشتند روی زیرتریها بالاسریها را پس زدند و به توری رسیدند قورباغهای تف کرد به توری و گفت غور
- برای چه میخندی
- تف میکند و فحش میدهد
قورباغهای تف کرد توی صورت قورباغهای پسر گفت خفه میشوی
- باز هم در میآورد من که چیزی نگفتم
لباس آهنی را سرپا نگهداشت
- نکند موقع بلوغات است
قورباغهها توی هم لولیدند این طرف برکه ندارد و آن طرف رود در سطل که باز شود جز دریا راه دیگری نمیماند گفت خبر داری؟ پشت به پسر نشست
- امشب میآیند
رو به پسر نشست هوا گرم بود سرمای خبر لرزاندش مجسمه آهنی از دستش ول شد مجسمه سرنگون شد
- دوباره بگو
- میخواهند اندازه بگیرند
- دروغگو
الآن غروب بود و چند ساعت دیگر اینجا هستند
- من که نفهمیدم از اول میگویی
شمع تولد دختر بلند و زیبا و سالم کنار شمع تولد پسر زیر میز سنگی بود اشک دختر حالا باور کرد و راه گرفت شمع پسر را فوت کرد
- حسابی آب شده
شاخه گلی توی زیر شمعی کاشت کارد تولد کنار کیک بود ربان کارد سفید بود قرمز بود صورتی بود بستههای هدیه را روی میز گذاشتند هدیه ما توی روزنامه بود خبرها را ورق زد
- غلط میکنند بیایند
عکس جوشکار عکس ویژه امروز بود نوبل میگرفت
- کیها هستند
- همهشان دکترها خیاطها جوشکارها آهنگرها زمینشناسها
- دیگر
- فیزیکدانها
- آن پدر سگها دیگر برای چه
سکوت پسر را جواب داد
- دوماهه تجویز کردند که
پسر روزنامه سه سال پیش را ورق زد خواند آرزوی ما سلامت شماست از توی پاکت یک مشت حشره درآورد جلو قورباغهها گرفت زبان قورباغهها درست هدفگیری میکرد چند مشت پاشید روی توریها قورباغه دمدار را برداشت قشنگ است نه دختر خرما خورد و گفت اندازه این هم مخ ندارند هسته را انداخت لای خرماها
- چه مخی؟ اندازهای هم انرژی ندارد
حشره استخوانی را به قورباغه داد وگفت سگ من است
- کجا صحبت ویزیت و نسخه بعدی بود
قورباغه را بوسید و گذاشت توی لجن گفت چرا باورت نمیشود من سرما خوردهام سل دارم قند دارم اورانیوم دارم طاعون هستهایام اوت کرده دختر به لباس آهنی گفت میخواهند یکی دیگر بدوزند که هردو ساکت شدند موج ها که نشست کردند دریا که آرام گرفت نوبت موجفرشها شد تا زیر پای پسر و دختر میآمد
- بگو خوب خوب شدم
- نمیفهمند
- پس فرار کنیم
- هر جا برویم هستند
- برای چه بیایند
از این به بعد موجفرشها صدف میآورند فرش پهن میشد و لوله می شد و صدفها شن نشین میشدند
- بد بود تجویز نمیکردند
سکوت آهنی پسر جواب داد دور مهره پیچ چرخاند
- اصلاً برای من هم بدوز
- لامذهبها جوش میدهند
- چرا پیچ و مهره نباشد
- نتوانم در بیاورم
- حتماً سبک و راحت میدوزند
دم خداحافظی سگ پسر افتاد در سطل را برداشت و حالا دسته قورباغهها دم دار و بیدم فنری میرفتند دریا از پشت صخره گفت بیایم
- رفتند
اجازهام را گرفتی صدف نشانام بدهی نه آن لجن زدهها را
صدای شلپ شلپ آمد بچه قورباغهای ته سطل دست و پا میزد کمی که بالا میآمد سر میخورد حتماً فنرش شکسته شاید هم بلد نیست بپرد خیلی آرام سطل را خواباندند عجیب بود میخزیدند و نه طرف دریا که به سمت خشکی میخزید موجها صدفهای زیادی آوردند پاچه شلوار را تا زیر زانو تا زدند و پا برهنه شدند دختر پایش کرد
- باز که میترسی بمیرم
- در نیاوریم
- هنوز هم نمیدانی که من فولادیام
دختر هم لبخند زد پا برهنه شد و سطل را برداشت و رفتند پوتین آهنی تا قوزک به گل نشسته بود موج عقب نشینی کرد ساحل صدفپوش شد پسر بیل را توی سطل خالی کرد
- چه خوشگل است مال من
- همه سطلها مال تو
- همین چند تا بسام است طلا است
برای گردنبند میخواست بیشتر سطلها را پر کردند دختر گفت برای آن بیچارهها هم بگذار سطل بعدی را پر کردند
- آنها چه
- اینجا نمیآیند
- برای آنها هم ببریم
- همه را میبریم
- خودت چه
- خرچنگها واجبترند
آن ساحل کم صدف بود سطلها را خالی کردند با پا پخش کردند و منتظر آمدن خرچنگها شدند بند انگشت را توی صدف کرد صدفی هست که من بروم تویش پسر صدف را قاپ زد و سوت کرد توی دریا
- فقط آرزو بود
- این هم شد آرزو
- پس چرا خانه خرچنگهاست
پسر سنگی را بلند کرد خرچنگی لای سنگها بود موقع خطر، گرما و سرما خواب و تاریکی از دست ترس و دشمن و آژیر و بیماری و روزنامه امن ترین جای دنیا فقط همین جاست باران شروع شد نشانه آمدن خرچنگها. صدف کهنه را درآورد دخترک گفت برعکس اسماش چقدر ظریف و معصوم است صدفهای گردنبند را دانهپاش کرد کمی بعد ساحل خرچنگپوش شد خرچنگی نو پوشید تنگ بود بعدی را پرو کرد تنگ تر بود بعدی گشاد بود این یکی اندازه شد.
نظرات ()